رشيد الدين فضل الله همدانى

156

جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )

شاها به درت به زينهار آمده‌ام * وز كردهء خويش شرمسار آمده‌ام اقبال تو آورد مرا موى كشان * ورنه به چه كار و به چه بار آمده‌ام و از ديگ سودا « 1 » هوس تماشاى فحول شتران بختى پختى . روزى پادشاه او را صد شتر فحل [ بختى « 2 » ] بخشيد . و غرض از آن هوس نظارهء جنگ و گشنى « 3 » شتر داشتى . و چون از كار عروس فارغ شد ، التماس كرد كه او را پادشاه به حضرت منكوقاآن فرستد . ملتمس او موافق رأى پادشاه بود . در غرّهء ربيع الأول سنهء خمس و خمسين و ستّ مائة ، با نه كس متوجه آن حضرت شد در مصاحبت ايلچيان . خورشاه « 4 » از « 5 » خدمت پادشاه متقبل شد كه چون به گردكوه رسد ، كوتوال و اصحاب او را « 6 » فرو آورد . و چون [ او « 7 » ] روان شد ، جماعتى از مغولان را مقدم ايشان ، بوجراى [ نويان « 8 » ] ، جهت ملازمت و محافظت او نامزد كرد . چون به پاى گردكوه رسيدند ، ايشان را به استنزال امر كرد ، ابا و امتناع نمودند . چون به شهر بخارا رسيد ، از آنجا كه مقتضاى كفايت او بود ، با ايلچيان خصومت و منازعت كرد و يكديگر را مشت زدند . و چون فرمان منكوقان آن بود و اصل ياسا [ آن « 9 » ] كه از ايشان يك‌باره تا بچه در گهواره نگذارند ، تمامت حشم او را ، در هزارها و صدها ، به موكلان « 10 » هشيار مضبوط سپردند . فرمان شد تا به تمامت لشكرهاى ايلچيان رفتند ، تا هر قومى كه جماعتى را به ايشان سپرده بودند بكشتند . و قراقاى بيتكچى به قزوين رفت ، تا تمامت را شربت فنا نوشانيدند . و از ايشان ، دو سه كس را به دست بلغان [ خاتون « 11 » ] دادند تا به قصاص خون پدر خويش ، جغتاى ، كه او را فداييان كارد زده بودند ، بكشت . و از نسل ايشان هيچ‌كس نماند و آن دولت‌خانه به او منقضى شد و اساس مملكت منقرض گشت . و سرور خراسان ، كه به كار قهستان مشغول بود ، فرمان شد تا او نيز از آن جماعتى را به

--> ( 1 ) . مجمع د : و ديگر ركن الدين سودا ؛ مجمع م : و او هميشه سودا ؛ ص : و آن ديگ ؛ جهانگشاى جوينى ( ص 274 ) : و از ديگ ؛ زبده : خورشاه از رنگ ( 2 ) . مجمع د ( 3 ) . نسخه‌ها : كشتى ؛ زبده و جهانگشاى جوينى ( ص 274 ) : استنتاج ( 4 ) . ص : خورشاه خورشاه ( 5 ) . مجمع د : در ( 6 ) . ص : او او را ( 7 ) . مجمع م ( 8 ) . مجمع م : بوجر ؛ ص : بوحرا ؛ جهانگشاى جوينى ( 275 ) : بوجراى ؛ زبده : بوجراى نويان ( 9 ) . ص : يا سه ؛ مجمع م : ياسا آن ( 10 ) . مجمع د : موكلان ( 11 ) . مجمع د